ايرج افشار
405
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
عوض كردن بود شاه كه از دور ديد اتومبيلى از محاذات او با عجله جلو افتاد و گذشت و راكب هم در جوف اتومبيل حركاتى مىكند پرسيد اين اتومبيل كيست . گفتند از آن فرماندار است . فوق العاده متغيّر گرديد و به محض اينكه نزديك به شهر و چادرهاى مستقبلين شديم امر داد كه فرماندار ديگر جلو نيايد و پى كار خود برود . فورا مطلب را به بيچاره مجدى گوشزد كرديم و فرماندار بدبخت كله خورده به سويى گريخت و پنهان شد . بعد از آنكه از صفوف مستقبلين گذشتيم و به اقامتگاه شاه كه در عمارت فرماندارى تهيّه كرده بود رسيديم پياده شدند و به استراحت رفتند . ما هم به عمارت مرحوم مهدى خان اميرتومان كه براى ملتزمين ركاب تهيّه كرده بودند و در جنب عمارت فرماندارى بود رفتيم و شستوشويى كرديم . اول مغرب حسب المعمول براى بازى دو سه ساعته احضار شديم . من قبلا حضور شاه رفتم و از فرماندار شفاعت كردم و بىگناهى او را با دلايل ثابت و استدعاى عفو نمودم . چون دو سه ساعت از قضيّه گذشته و آتش خشم فرونشسته بود شفاعتم را پذيرفت و فرمود بگوئيد بيايد او را ببينم . فورا رفتم و مجدى را آوردم و مورد مرحمت واقع و اسباب اطمينانش فراهم شد . اينها همه براى اين بود كه فرماندار مجد خلاف ادب كرده و از او جلوتر رفته است . اگرچه به حكم انجام وظيفه هم بوده است . من در اواخر سال 1309 شمسى از سمت وزارت داخله كه در كابينهء هدايت ( مخبر السلطنه ) داشتم بر كنار شدم و على منصور ( منصور الملك ) از ايالت آذربايجان احضار و به وزارت داخله منصوب گرديد . پس از چند روز ايالت آذربايجان به من واگذار شد . سه سال در اين مأموريت بودم و بعد از سه سال يعنى در پايان سال 1312 به تهران احضار شدم . [ 69 ] بعد از ورود به تهران كه برحسب تكليف رسمى حضور شاه شرفياب شده بودم به من گفتند كه بايد در دربار مشغول خدمت باشم و بطورى كه معلوم شد قبل از ورود من اين تصميم را گرفته و مرا براى همين منظور خواسته بودند . من باطنا به اين خدمت هيچ مايل نبودم . زيرا ديده بودم كه بر سر ديگران در دربار چه آورده بودند . ولى از طرف ديگر جرأت نداشتم جواب منفى بدهم و